مجموعه پيامكهاي زيبا - پست ثابت

فهرست مطالب موجود در وبلاگ:

 

مجموعه1 – انسان بودن يعني اين که ...

مجموعه2 – زنده بودن را به بیداری بگذرانیم...

مجموعه3– ناخدایی که نمیداند مقصدش کجاست...

مجموعه4– اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم...

مجموعه5 – دل من ترانه دارد ، غم عاشقانه دارد...

مجموعه6 – نرسد دست تمنا چو به دیدار شما...

مجموعه7 – در عشق تو از بس که خروش آوردیم...

سایر مجموعه ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

مجموعه 166 - اشعاری از صائب تبریزی

غير از كنار هيچ ز اهل جهان مگير

********************************

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است

********************************

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت

هرکجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

********************************

بس که بد می‌گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

********************************

شاهی که بر رعیت خود می‌کند ستم

مستی بود که می‌خورد از ران خود کباب

********************************

عشق را با هردلی نسبت به قدر جوهر است

قطره بر گل شبنم و در قعر دریا گوهر است

********************************

عیش امروز علاج غم فردا نکند

مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

********************************

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است

می زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند

********************************

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی‌سوار کند تازیانه‌اش

مجموعه 165

اگه امروزت با دیروزت فرقی نداشت

خوش بحالت حداقل بدبختی جدیدی نداشتی

**********************************

دارم از دبیرستان میام

امروز یادم اومد ده دوازده سال پیش شماره ثابتمون رو رو در دستشویی ها نوشته بودم، یه تک پا رفتم شماره موبایلم رو گذاشتم بجاش.

**********************************

بهتره از فلسفه ی مرغ و تخم مرغ بیایم بیرون

بجاش به این بپردازیم که اول کار بوده یا سابقه کار ؟

**********************************

گفتگوي خانمای امروزی

اولي: پارسال شوهرم قول داده بود ماشيني رو که ميخوام برام بخره، بالاخره امروز خريدش.

دومي: واااااااااااااي عزيرزززم مگه تو هنوووووز شوهر پارسالي تو داري!!!!!؟؟

**********************************

فیلم چینی دیدم یارو تو کوه موقع حفاری گیر کرده بود 500 میلیون دلار ضرر کردن بعد 25 روز بالاخره زنده درش آوردن ...

حالا من بچه بودم موقع اثاث کشی یه سر رفتم بستنی بخرم برگشتم دیدم هیچکی نیست !!
بعدا از مادرم پرسیدم گفت هزینه هر ساعت اضافه باربری 60 هزار تومنه ارزششو نداشت صبر کنیم

**********************************

‏کاش پتو ها گزینه auto rotate شون خاموش بود اینقد‌ نمیچرخیدن

**********************************

بهتره از همين الان سعي كنيد فرد باسوادي باشيد و درستونو خوب بخونيد

كه بعدا موقع مسافركشي اطلاعات غلط به خورد مردم نديد

**********************************

‏آلارم گوشیم دیگه اشکش در میاد تا من بیدار بشم

امروز اومد زد سر شونم گفت

داداش اگه نمیخوای بیدار شی بذار منم یه چرتی بزنم گلوم پاره شد

**********************************

قطار بیشتر از همه آلزایمر داره...

میگه هو هو!!!!

دوباره خودش میپرسه چی چی؟!

خدا شاهده 

اگ کاری با من ندارین من برم دانشگاه شریف سمینار دارم

**********************************

رفتم خواستگاری یه دخترخیلی مذهبی،پرسید

باکدوم یک از اهل بیت راحتتری

گفتم امام رضا، دیدم خندید

بعدا فهمیدم منظورش خانوادم بود، مغزم تیر کشید

**********************************

ورداشته واسه اسب و خر و گوسفند و شتر کِشتی ساخته

اونوخت واسه من یه دوچرخه نخریده...!!

پسرنوح - در حال درد و دِل کردن با بـَدان

**********************************

یارو با سه کیلو واجبی هم پشماش پاک نمیشه اونوقت پست میزاره

"عشقت عریانم کرد"

خو نارگیل تو رو ببرن تو گله از بین گوسفندا تشخیصت نمیدن که

**********************************

‏اون سرى داشتم عكس دوست دخترمو از رو گوشى بوس ميكردم بابام ديد

گفت دارى چيكار ميكنى؟

گوشى رو چندبار ديگه بوسيدم، گذاشتمش رو پيشونيم و گفتم جز سى هم تموم شد.

**********************************

یکى از سخت ترین کاراى دنیا اینه که

به مامانت ثابت کنى اون خبرى که تو تلگرام خونده شایعه ست !

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﯾﮏ ﺗﺮﺍﻧﻪ:

ﻣﻌﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ:

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﺍﺯ آﺑﺎﺩﺍﻥ

ﺑﻮﺩ.ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ.

ﺷﺨﺼﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ

ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮه ﺑﺮﻭﯾﻢ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﺑﻨﺎﯼ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﻣﺮﺍ بپیچاند، ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.

من هم ﭘﺲ ﺍﺯ آﻥ ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺑﻌﺪ از گرفتن

دیپلم ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ

ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﻭﻡ، ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ.

ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ

ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ

ﺑﺎﺷﻢ.

ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﻌﺪ از ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ آﻣﺪﻥ ﻫﺎﯾﻢ ﻭ

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪء ﺟﺪﯾﺪ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻭ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺎﯾﻢ.

ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻥ

ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺭﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

آﻥ ﺷﺨﺺ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻥ ﻫﺎ

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﺩﺭ 32 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪ

ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ.

ﺟﺸﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ

ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ آﺩﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪء ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ

ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﺸﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ أﺵ ﺭﺍ

ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ.

ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ، ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ

ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﻬﯿﻪ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ. ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ

ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻧﺶ ﺑﻮﺩﻡ ولی همسرم بیدار شدنش خیلی طول کشید و من

ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ. ﮐﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ همسرم ﻧﻔﺲ

ﻧﻤﯿﮑﺸﺪ.

ﺳﺮﯾﻌﺎ ﭘﺰﺷﮑﯽ آﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺯ

ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺣﻤﻠﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﯾﺴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

و من ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺳﺖ آﻭﺭﺩﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ.

¤ﺻﺒﺤﺖ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺎ ﺁﻧﮑـﻪ ﮔﻔﺘـﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﯾﺸـﺐ ﺧـﺪﺍﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

¤ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺩﺕ ﺍﺯ ﻗـﻠـﺐ ﺧـﺴﺘـﻪ ﺗـﻮ ﮔﻮﯾـﺪ ﺣﺪﯾﺚ ﺑـﺴـﯿـﺎﺭ

¤ﺻـﺒـﺤﺖ ﺑـﺨـﯿـﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑـﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫـﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ

¤ﺑـﺎ ﺁﻧـﮑـﻪ ﻟـﺤـﻈـﻪ ﻟـﺤـﻈـﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺖ ﺗـﻦ ﺧـﺴـﺘـﻪ ﺍﯼ ﺯ

ﺗـﮑـﺮﺍﺭ

¤ﻋﻬﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﮑﺴﺘﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ

¤ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﺗﺎ ﺩﻡ ﻣﺮﮒ ﻫﺮﮔﺰ ﮔﺴﺴﺘﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ

دستگاه جادویی

مرد متاهلی به سالن بدنسازی رفت و گفت ؛

کجاست آن دستگاهی که بدنم را قشنگ میکند و زنم را وادار میکند که

برایم بمیرد!!!

مربی او را به خارج از سالن برد و دستگاه خودپرداز بانک را نشان داد و

گفت؛

فقط همین یه دستگاه است که همسرت تو را دوست خواهد داشت و بقیه

دستگاهها همه شایعه است!

در نظر خدا...

از خدا:

پرسیدم چرا فاسد ها خوشگل‌ ترن؟!

چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال‌ ترن؟!

چرا با اونایی که دیگران رو مسخره می‌کنن بیشتر به

آدم خوش میگذره؟؟

چرا اونایی که خیانت می‌کنن، تهمت میزنن، غیبت

می‌کنن، دروغ میگن موفق‌ ترن؟!

چرا همیشه بدا بهترن!؟

پرسید: … پیش من یا پیش مردم؟

دیگه چیزی نگفتم

اگرنماز برای كاسبی نباشد،اثرخواهدداشت

بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم. پیرمرد شیک

وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت. چند دقیقه بعداز

ورودما اذان مغرب گفتند و آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان

،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را

درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!! برای

من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت تراشیده

کراواتی اینطورمقیدبه نماز اول وقت باشد بعد ازاینکه

همه نمازشان راخواندند من ازاو دلیل نمازخواندن اول

وقتش راپرسیدم؟ و اوهم قضیه نماز ومرحوم شیخ و

رضاشاه را برایم تعریف کرد... درجوانی مدتی ازطرف

سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان

درجاده چالوس بودم ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان

خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و

خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!! روزی خانمم

گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به

دامن امام رضا(ع) بشویم... آنموقع من این حرفها را

قبول نداشتم اما چون مادربچه خیلی مضطرب و دل

شکسته بود قبول کردم... رسیدیم مشهدو بچه را بغل

کردم و رفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه

و ناله وگریه میکرد... گفت برویم داخل که من امتناع

کردم گفتم همینجا خوبه بچه را گرفت وگریه کنان داخل

ضریح آقارفت پیرمردی توجه ام رابه خودش جلب کردکه

رو زمین نشسته بود وسفره کوچکی که مقداری انجیر

ونبات خرد شده درآن دیده میشد مقابلش پهن بود و

مردم صف ایستاده بودند وهرکسی مشکلش را به

پیرمرد میگفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون

دستش میگذاشت و طرف خوشحال و خندان

تشکرمیکرد ومیرفت.! به خودگفتم ماعجب مردم احمق

وساده ای داریم پیرمرد چطورهمه رادل خوش كرده آنهم

با انجیر و تکه ای نبات..!! حواسم ازخانم و پسرم پرت

شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پيرمرد نگاهی به

من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟

گفتم:چه شرطی وبرای چی؟ شیخ گفت :قول بده در

ازاء سلامتی و شفای پسرت یکسال نمازهای یومیه

راسروقت اذان بخوانی.! متعجب شدم که او قضيه مرا

ازکجا میدانست!؟ كمی فکرکردم دیدم اگرراست بگوید

ارزشش را دارد... خلاصه گفتم :باشه قبوله و بااینکه تا

آنزمان نماز نخوانده بودم واصلا قبول نداشتم

گفتم:باشه.! همینکه گفتم قبوله آقا، دیدم سروصدای

مردم بلند شد ودر ازدحام جمعیت یکدفعه دیدم پسرم از

لابلای جمعیت بیرون دوید ومردم هم بدنبالش چون

شفاء گرفته وخوب شده بود.!! منهم ازآن موقع طبق قول

وقرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و

سروقت میخوانم.! اما روزی محل اجرای تونل کندوان

مشغول کار بودیم که گفتندسردارسپه جهت بازدید

درراهه و ترس واضطراب عجیبی همه جارا گرفت چرا که

شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی وقاطع برخورد میکرد.!

درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان

ظهرشد مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعداز

بازدیدشاه نمازم را بخوانم چون به خودم قول داده بودم

وبه آن پایبند بودم اول وضو گرفتم وایستادم به نماز..

رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم و خیلی

ترسیده بودم..!! اگرعصبانی میشدیاعمل منو توهین

تلقی میکرد کارم تمام بود... نمازم که تمام شد

بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا

عذرخواهی کردم وگفتم : قربان درخدمتگذاری حاضرم

شرمنده ام اگروقت شما تلف شد و... رضاشاه هم

پرسید :مهندس همیشه نماز اول وقت میخوانی!؟

گفتم: قربان ازوقتی پسرم شفا گرفت نماز میخوانم چون

درحرم امام رضا(ع)شرط کردم رضاشاه نگاهی به

همراهانش کرد وبا چوب تعلیمی محکم به یکی زد

وگفت: مردیکه پدرسوخته،کسیکه بچه مریضشو امام

رضا شفابده، ونماز اول وقت بخوانه دزد و عوضی

نمیشه.! اونیکه دزده تو پدرسوخته هستی نه این مرد.!

بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و

رضاشاه آمده بود همانجا کارم را یکسره کند اما

نمازخواندن من، نظرش راعوض کرده بود و جانم را خریده

بود.!! ازآن تاریخ دیگرهرجا که باشم اول وقت نمازم را

میخوانم و به روح مرحوم"حسنعلی نخودکی" فاتحه و

درود میفرستم....

(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ

چه زیبا گفت سهراب سپهری:

ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ

ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ

ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ

ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی

ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی

یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ

ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ

ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ

ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ

ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ

ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ

ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ

ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین

ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

مجموعه 164

فرض کنین اعتمادی که آدما بهتون دارن سرمایه‌ایه که تو بانک دارین

همیشه سعی کنین از سودش خرج کنین نه از اصل پول

**********************

ﺳﺮ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﻣﻨﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺗﻘﻠﺐ ﮐﻨﻪ !

ﺍﻭﻧﻢ ﻓﻘﻂ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩ،

ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﭘﺎ ﺷﺪ ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩ

**********************

ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﻮ ﮔﻮﮔﻞ ﺳﺮﭺ ﮐﺮﺩﻩ

ﻗﯿﻤﺖ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ!

ﮔﻮﮔﻞ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻩ:

ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻢ ...!

**********************

عاقا مورد داشتيم دختره فهميده لاين داره فــــ.يلتر ميشه

پست گذاشته: 

مقام قضايي عجقم ، چلا ميخواي لاين و فيــــ.لتر كني ، قلبونت بلم ، اگه

لاين وفـــ.يلتر كني منم جوجو ميشم جيك جيك ميتونم، بعد ديگه چطوري

بگلدم دنبال شوهر؟؟؟؟

گفته ميشه اون مسؤل قضايي ٩٠ ضربه چاقو به خودش زده و در آخرين

لحظات عمرش فيــــ.لترينگ لاين رو برای همیشه كنسل كرده...

**********************

دیروز یه موتوری افتاده بود زمین

رفتم بهش گفتم الان زنگ میزنم اورژانس

موبایلشو داده میگه

نه فقط یه عکس تو همین حالت ازم بگیر بزارم واتس آپ

**********************

محققین معتقدند اگربه لیمو شیرین تلخ شده سرکه و اب لبو ومقداری

جوش شیرین اضافه کند وبه مدت ده دقیقه ، بجوشانید و سپس صاف کرده

ان را با کمی نعنای خشک مخوط کنید وده روز در معرض نور غیر مستقیم

افتاب قرار دهید که بطوری مواظب با شید که گرد غبار بر روی ان ننشیند

دیگر بیکار نخواهید بود

**********************

دعای یک مرد:

خدایا کودکی ام را دادی و گرفتی

جوانی ام را دادی و گرفتی

چند ساله که زن دادی

خواستم یادآوری کرده باشم !

**********************

طرف توی دستشویی بوده که برق می ره. جیغ می زنه. زنش می گه:

برق رفته، چرا جیغ می زنی؟ می گه: فکر کردم زیاد زور زدم کور شدم!

**********************

نقل است روزی شیخ و مریدانش در راهی بودند به ناگاه مگسی دیدن

پریشان حال که مادام اوق میزد! شیخ از مگس دلیل پریشان حالیش را

جویا شد مگس به شیخ گفت: در حال اطعام مدفوع بودم که در آن مو یافتم

پس شیخ و مریدانش جامه بدریدند و سر بر کوه بگذاشتند

مجموعه 163

امیدوارم آنقدر خوب باشیم و زیبا زندگی کنیم

که وقتی از خط پایان زندگی می گذریم کسی دست نزند …

**********************
دنبال کسی نباشید که همه مشکلات شما را حل کند

دنبال کسی باشید که نگذارد به تنهایی با آن مشکلات روبرو شوید !

**********************
ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند …

چنان قوی باشید که از آدم های نالایق بگذرید

و آنقدر صبور که برای آدم های لایق به انتظار بنشینید !

**********************
اگر نمی توانی مدادی باشی که خوشبختی یک نفر را بنویسد

پس حداقل سعی کن پاک کنی باشی که غم کسی را پاک کند !

**********************

آرزوهایت را کنار نگذار

دنیا بالاخره مجبور می شود با دلت کنار بیاید !

**********************
برای انسان های موفق هفت روز هفته

هفت امروز است و برای دیگران هفت روز هفته ، هفت فردا !

**********************

مراقب باش

بعضی حرف ها فقط قابل بخشش هستند

نه فراموش شدن

**********************
زندگی، اتفاقِ نادریست که

برای بعضی از زنده ها می افتد !

**********************

امید یعنی اینکه بدونی برای انجام کارهای بزرگ

همیشه نمیشه یک گام بزرگ برداشت

گاهی وقت ها هم باید یه عالمه گام کوچیک برداریم !

**********************

فقط با دوست می توان قهر کرد غریبه ناز ما را نمی کشد...