بدون شرح...

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن.يه پسر

کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی

خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد

گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد

تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و

يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه

اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت

در اتاق مواظبش باشن

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی...

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

آخه من کم کم داره يادم مي ره...

 

آرامش سنگ يا برگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب

زل زده بود

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و

کنارش نشست

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:

عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است

به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و

گفت:

به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد

وبا آن می رود

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت

سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه

سنگ ها قرار گرفت

استاد گفت: این سنگ را هم که دیدی

به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر

قرار گیرد

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:

اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود

و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد

من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!

 استاد لبخندی زد و گفت:

پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و

محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده

استاد این را گفت و بلند شد تا برود

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی

با استاد همراه شد

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان ازاستاد پرسید:

شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

استاد لبخندی زد و گفت:

من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان

زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه

ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمیشوم

من آرامش برگ را می پسندم 

* با تشكر از نسيم به خاطر اين متن زيبا *

يادت نيست...

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست 

 نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود

 پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

 کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

مجموعه 128

افسوس...

آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم

آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم

بعد براي آنچه از دست رفته آه ميكشيم . . .

**********************************

گــاه در زنـدگـی ، موقعیت هایی پــیش مــی آیــد

کــه انسان بـایـد تــاوان دعـاهــای مــستجاب شده خــود را بپــردازد!

**********************************

آنگاه كه ضربه های تیشه زندگی را

بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی

به خاطر بیاور که...

زیبایی شهاب ها

از شکستن قلب ستارگان است!!!

**********************************

شادی چیزی نیست جز داشتن سلامت تن و یک حافظه‌ی بد

آلبرت شوایتزر

**********************************

خورشید سعادت را بر آسمان خانه شما می بینم

صبور باش

تیره ترین ابر ها هم

چند روزی بیشتر دوام نمی آورند!!!

**********************************

به دنبال یاری ماندگار نگرد

آنگاه که خود ماندگار نیستی
.
.
.
تنها درسی که عشق به من آموخت

**********************************

آن گاه كه تنهايي تو را مي آزاد

به خاطر بياور كه خداوند

بهترين هاي دنيا را...

تنها آفريده است !!! 

**********************************

هميشه برايت بهترين ها را خواسته ام

در هرشرايطي و به هر نحوي

وقتي غريبه ها اين گونه به تو ايمان دارند

چگونه مي تواني نااميد باشي

دوست من ؟

**********************************

دوست تو کسی است که از همه چیزت باخبر است

 و با این حال دوستت می‌دارد

البرت هابارد

**********************************

انگار روزی دیگر فرا رسیده است.

اگر چشم هایت گشوده شده اند

و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند...

هنوز عاشق توست!!!

مجموعه 127

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی

میفهمی رنج را نباید امتداد داد

باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد

از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی...

**********************************

دل کندن اگر کار آسانی بود

فرهاد به جای بیستون دل میکند

**********************************

نبرد های زندگی همیشه به نفع قویترها پایان نمی پذیرد

دیر یا زود برد با آن کسی است که بردن را باور دارد ...

بردن را باور داشته باش...

**********************************

همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته

که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات

کمی فاصله هم لازم بود!

**********************************

آرامش چیست.؟؟؟

نگاه به گذشته و شکر خدا.

نگاه به آینده و اعتماد به خدا.

**********************************

سعی نكن متفاوت باشی...

فقط خوب باش...

خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست...

**********************************

آدمی به خودی خود نمی افتد...

اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است...

**********************************

مشكلات امروز تو برای امروز كافی ست

مشكلات فردا را به امروز اضافه نكن

**********************************

بی دلیل نیست که روی حرفمان نمی مانیم

ما روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند!

**********************************

خداوند بی نهایت است

اما "به قدر نیاز تو" فرود می آید

"به قدر آرزوی تو "گسترده می شود

و "به قدر ایمان تو" کارگشاست

بخشیده خواهم شد..

برای اعتراف به کلیسا میروم

 

رو در روی علف های روئیده بر دیوار کهنه می ایستم

 

و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم

 

بخشیده خواهم شد به یقین

 

علف ها بی واسطه با خدا سخن میگویند...

 

حسين پناهي