بدون شرح...

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن.يه پسر
کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی
خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد
گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد
تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسيدن که پسرشون حسودی کنه و
يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه
اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت
در اتاق مواظبش باشن
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی...
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟
آخه من کم کم داره يادم مي ره...
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:54 توسط وحید
|