باران

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی ، من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
وای باران ، باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
دل من در دل شب ، خواب دیدار تو را می بیند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم ، خنده ام می گیرد
در میان من و تو فاصله هاست ، گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
آرزو می کردم ، که تو خواننده ی شعرم باشی ، راستی شعر مرا
میخوانی؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 22:42 توسط وحید
|