ببار باران

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی ، من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

وای باران ، باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

دل من در دل شب ، خواب دیدار تو را می بیند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم ، خنده ام می گیرد

در میان من و تو فاصله هاست ، گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

آرزو می کردم ، که تو خواننده ی شعرم باشی ، راستی شعر مرا

میخوانی؟