امشب از درد جدايي به لب آمد جانم

غزل  مرگ  در آغوش اجل  مي خوانم

سينه ام تنگ و گلو بغض غريبي دارد

يا رب از کار دل و دهر و فلک حيرانم

شب پايان من است امشب و ايام فراق

به جهنم روم از آتش عشقش ، دانم

من اسير لب و لعل و خط و خالش گشتم

نرود  ياد  من  از  ياد  که  جاويدانم

فتنه ي عشق گريبان من خسته گرفت

مست چشم و نگهش سست نمود ايمانم

سخن تلخ مکن از تلخي هجران باشد

منم  امروز  که  از  دست  دلم  ويرانم

دوستانم همه رفتند و منم خواهم رفت

که مرا چند صباحي به جهان مهمانم

عاشقا، پند رفيقان همه از خوبي نيست

چه بسا دوست که شاد است از اين پايانم

منبع : http://www.fesghelok.blogfa.com