شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي

----------------------------------------------

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي کنم

تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي کنم

رفتي و با رفتنت کاخ دلم ويرانه شد

من در اين ويرانه ها احساس غربت مي کنم 

----------------------------------------------

عشق تو همچون افقي بي انتهاست

قلب من خالي ز هر رنگ و رياست

زندگي با آرزو ها روبروست

با تو بودن از برايم آرزوست

----------------------------------------------

نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را

نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را

و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم

----------------------------------------------

نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند

نمي خواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي

نمي خواهم کسي يارت شود در راه اين هست

----------------------------------------------

دفتري گر بنويسند ز خوبان جهان

تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستي...

----------------------------------------------

باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدند

    دقايق همه امشب به تو تکرار زدند

    سکوتي که دراين عقربها ميچرخيد

    نکند در دل تو اسم مرا دار زدند

----------------------------------------------

کسي چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت 

اين گونه در التهاب فردا نگذاشت

سوگند نمي خورم ولي باور کن...

کسي چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت

----------------------------------------------

گرباغم دوريت نسازم چه کنم ؟

   باياد تو گرعشق نبازم چه کنم؟

   چون درنظرم تويي فقط مايه ناز

   گرمن به تواي دوست ننازم چه کنم؟

----------------------------------------------

مـــــرا آمــــوخـتــــي آواره باشـــم

   بـه درگــاه جنــون بيچــاره باشـــم

   تو خورشيدي مدار عشق با توست

   مـــرا بگـــــذار تـا سيــــاره باشـــم

( نظر یادتون نره!)